نارسیس

سلام ، من به تبادل لینک اعتقادی ندارم . هر وبلاگی نظرم را جلب کند لینکش میکنم . خوشحال میشم اگر وبلاگ من هم نظر شما را جلب کرد لینکش کنید.
 
این داستان واقعیست
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱  

حدود 120 سال پیش یکی از خان های اطراف که چندتا روستا را تحت تکلف خودش داشت برای محدودی خودش یک پزشک که تحصیلاتش را در فرانسه گذرانده بود را استخدام میکند . پزشک با پسر جوانش وارد منطقه ی جدید میشود و بسیار مورد توجه خان قرار میگیرد . در این میان دختر خان که نیم تاج نام داشت به پسر جوان پزشک علاقمند میشود و با هم ازدواج میکنند ، حاصل ازدواج آنها سه دختر و یک پسر می شود که هر یک به نحوی ازدواج می کنند .در این بین دختر بزرگ آنها که مولود نام داشت از زیبایی خاصی بهره برده بود و خواستگاران فراوانی داشت که پسر جوانی در بین آنها بود او اگر چه بسیار ثروتمند بود اما خیلی اصیل نبود و خانواده و نسب خاصی نداشت . به همین علت با وجود پا فشاری زیاد همیشه دست خالی از خانه ی نیم تاج رانده می شد تا اینکه در یک روز شلوغ  پسر جوان که محمد ابراهیم نام داشت مولود را در یکی از پر رفت و آمد ترین خیابان های ان محدوده مقابل چشمان تمام روستائیان در آغوش میگیرد و بوسه ای از لبان مولود میچیند سپس او را رها میکند و از آنجا میگریزد.

در آن زمان یک همچین اتفاقی حکم یک فاجعه را داشت و زندگی مولود را دگرگون کرد آدم های نیم تاج به سرعت محمد ابراهیم را پیدا کردند و دست بسته نزد نیم تاج بردن او نیز برای فرار از آبرو ریزی و آرام کردن اوضاع مولود را به عقد محمد ابراهیم درآورد.

مولود و محمد ابراهیم زندگی عاشقانه ای را آغاز کردن با وجود اینکه محمد ابراهیم تقریبا" مرد خوشگذران و عیاشی به حساب می آمد ولی دانایی و تدبر مولود زندگی قشنگی را برای آنها ساخته بود. بعد از 12 سال زندگی آنها صاحب 4 فرزند شدند که به ترتیب نام آنها را ناهید ، حسن ، هاشم و عصمت گذاشتند زمانی که ناهید 12 ساله و عصمت 3 ساله بود ، در جشن عروسی دخترخاله ی مولود که بسیار مفصل بود و چند رقاصه ی زن مجلس را گرم میکردن محمد ابراهیم به یکی از رقاصه هایی که در مجلس حضور داشت دل میبازد و او را به عقد خود در می آورد.

مولود اصلا" توان تحمل این موضوع را نداشت ازطرفی نیم تاج نیز به میگوید که هنوز جوان است و با توجه به موقعیت خانوادگیشان دوباره میتواند همسری مناسب برای او پیدا کند. مولو هم 4 فرزندش را در خانه میگذارد و به خانه ی مادرش میرود. اما برایش خیلی سخت بود و بسیار اذیت میشد بعد از گذشت یک هفته یک شب به صورت اتفاقی از پنجره که بیرون را نگاه میکرد هر 4 فرزندش را دید که پشت دیوارهای امارت نشسته اند . گویا زن دوم محمد ابراهیم که اشرف نام داشت آنها را نپذیرفته بود و از خانه بیرونشان کرده بود .

بعد ازآن مولود خیلی تلاش کرد نیم تاج را راضی کند که بگذارد او همراه بچه هایش با آنها زندگی کنند اماقلب سخت و اشرافی نیم تاج نمی پذیرفت که فرزندان محمد ابراهیم را در خانه ی خود بزرگ کند در ثانی او رویای دوباره عروس کرد مولود را در سر داشت که با آمدن بچه ها محال میشد.

خلاصه مولود بیچاره با وجود ثروت مادری ناچار شد خانه ای  کوچکی اجاره کند و با بد بختی و خیاطی زندگی کودکانش را بگذراند او بسیار سختی کشید زیرا از طرفی محمد ابراهیم که مست عشق اشرف شده بود انها را کاملا" فراموش کرده بود و هر از چند گاهی که بچه ها برای گرفتن خرجی نزد او میرفتند کتک مفصلی از اشرف میخوردن و دست خالی بر میگشتند  و از طرف دیگر هم مولود مورد خشم و غضب نیم تاج قرار گرفته بود و از ارث محروم شده و کاملا" از خانواده تردش کرده بودند.  او با سختی بسیار بدون اینکه رسما" از محمد ابراهیم طلاق بگیرد فرزندانش را بزرگ کرد . دو دخترش عصمت و ناهید را دانشگاه فرستاد ناهید در کاخ جوانان با جوانی محترم آشنا شد و برای زندگی به استرالیا رفت در ابتدا در رشته ی تحصیلی خودش شیمی فعالیت میکرد اما بعد ها تبدیل به یک دیزاینر موفق لباس شد و صاحب 2 فرزند شد دخترش آناهید که معلم زبان است و در تهران زندگی میکند و پسرش اریا که مهندس رباتیک ودر استرالیا زندگی میکند . عصمت نیز با جوان شایسته ای ازدواج کرد و در تهران همچنان تدریس میکند و صاحب سه دختر شد که عبارتند از شهره کارشناس امور بهداشتی که با یک مهندس پرواز ازدواج کرده و دارای 2 فرزند است ، شهرزاد روانشناس ، شبنم گرافیست که هر دو مجردند . هاشم شغل آزاد اختیار کرد و پرده سرای بزرگی دارد و با دو پسرش کامران و مهران فعالیت اقتصادی خوبی دارند دخترش مرجان نیز مهندس کامپیوتر است و با مهندس جوانی به تازگی ازدواج کرده است .حسن پسر بزرگش نیز وارد کار ساختمانی شده و زندگی خوبی را در کنارهمسر و  فرزندانش آرزو که در دانشگاه مدیریت خوانده  ، آزاده که نرس است و آزیتا که خودمم و ستاره که دانشجوی حسابداری است دارد. میشود گفت مولود با زحمت زیاد وصبر فراوان و یک دنیا از خود گذشتگی فرزندان صالحی را تربیت کرده ودست تنها موفق شده.

اما مولود .  وقتی بچه ها ازدواج کردند مولود همراه پسرش هاشم زندگی میکرد سپس دختری به نام زهرا را به عقد هاشم درآورد از آن زمان به بعد زهرا همراه شوهر و مادر شوهرش در یک خانه زندگی کرد.

حالا مولود در سن 85 سالگی سالم سالمه نه فشار خون داره نه ناراحتی قلبی ونه قند خون و نه هیچ ناراحتی و بیماری خاصی که به این ترتیب شاید 10 – 20 سال دیگه هم خدا بهش عمر بده اما عمر با عزت .. شک دارم مادر بزرگ عزیز ما از یک سال پیش یه مقدار حواس پرت شد اما این مسئله هر روز بدترو بدتر شد تا این که کار به کثیف کردن خونه به بدترین وجه کشیده شد زن عمو ما دیگه از دستش خسته شده 2 هفته ای میشه که گفته دیگه از مامان مولود ما نگهداری نمیکنه پسراش هم که دستشون به دهنشون میرسه زحمت کشیدن یه خونه ی صد متری شیک براش گرفته اند و یه پرستار گرون قیمت که از مامانشون نگهداری کنه و یه جورایی از جلوی چشمشون دورش کنه اما حداقل خوبه که فعلا" کسی روش نمیشه از خونه ی سالمندان حرف بزنه . البته شاید از کسی هم نشه ایراد گرفت چون مادر بزرگ من حاله خیلی خوشی نداره مثلا" فکر میکنه پدرم محمد ابراهیمه یا دائما" نگران اینکه نیم تاج از غیبتش ناراحت بشه یا مشقهایی که معلمش ازش خواسته را حتما" انجام بده دائما" ناراحت است و استرس زیادی را تحمل میکنه حتما" یه نفر باید کنارش باشه و حتی یک لحظه هم نمیشه تنهاش گذاشت. ولی در کل دنیای مزخرفیه به روز ما چی میاد؟



 
ما خوشبخت تر از مادرانمان نیستیم.
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤  

در این متن حد وسط جامعه مد نظر من است ، گروهی که نه آنقدر سنتی اند که  دخترانشان هنوز خودسوزی میکنند و نه آنقدر از این مسائل فاصله گرفته اند  که دیگر معنی این واژه ها را فراموش کرده اند که البته این گروه هم اگر به موارد قانونی برخورد کنند این معضلات را حس می کنند.

ما خوشبخت تر از مادرانمان نیستیم

مادران ما درخانه می نشستند و بچه داری میکردند و برای شوهر و فرزندانشان محیطی امن و خانه ای تمیز و غذایی مطبوع درست میکردند واز زندگی خود راضی بودند شاید خیلی از آنها حتی به شاغل بودن فکر هم نمیکردند و واژه هایی مثل استقلال ، حضور در اجتماع ، ایستادن روی پاهای خود و... را بسیار غریب می دانستند و اصلا" احساس خلع نمی کردند و اذیت نمی شدند و زمانی به نهایت لذت و رضایت دست پیدا میکردند که خانواده نسبت به طعم شام شب ابراز رضایت میکردند. اما زنان امروز ما با تک تک این واژه ها درآمیختند و آنها را میخواهند و اگر موفق به بدست آوردن این موارد هم شوند وظیفه ی کارهای منزل را نیز باید به دوش بکشند ،  اگر مرد و زن هر دو خسته از کار بیرون وارد خانه شوند تمام خانواده از مادر طلب شام میکنند و باز هم مادر است که باید ظرفها ر ابشورد و چای بعد از شام پدر خانواده را نیز آماده کند  و اگر کمبودی احساس شود همه انگشت اتهام را به سوی مادر خانواده نشانه میروند.

در زمان مادران ما نیز حق ارث زن نصف مرد بوده و دیه ی زن هم  نصف مرد بوده ولی آنها یا اصلا" به این موضوع فکر نمی کردند ویا این مسائل چنان در تربیت آنها جای گرفته بود که اصلا" دغدغه ی آنها را نداشتند .

اگر مردی زن دوم اختیار میکرد در بدترین شرایط همسر اولش قطره اشکی می ریخت و نزد خود میگفت مردا همینن دیگر ، رسم زندگی این است ، تا بوده همین بوده ، و به ناچار مسئله را می پذیرفتند .

اکثر مردان به تنهایی همراه دوستان خود به مسافرت میرفتند ولی حتی به ذهن همسرانشان هم خطور نمیکرد که بگویند چرا؟ و مانع آنها شوند یا تقاضای مشابهی کنند وبخواهند به تنهایی بدون شوهرشان به مسافرت بروند ، این را تنها حق مردان میدانستند و برای خود چنین خواسته و حقی را بسیار غیر منطقی ، دور از واقعیت و حتی کفر میدانستند ، اگر به هرعلتی سیلی میخوردند ویا حتی بدتر، کتک مفصلی می خوردند با دلهای ساده ی خود می گفتند مرد است دیگر و موضوع را فراموش میکردند.

اما امروز تمام این مسائل را میبینند و درک میکنند  و عذاب میکشند  و احساس حقارت میکنند و ره گلویشان را بغضی سنگین میبندد  وتوان نفس کشیدن را از آنها سلب میکند ، تمام نیروی خود را جمع میکنند تا در برابر این نابرابری بایستند  ولی دستی سنگین بر سرشان میکوبد و خاموششان میکند  ، دست قانون و شرع و این عرفی که نمیدانم از کجا آمده.

زمانی بود که دختران ما از کودکی طوری تربیت میشدند که تمام این مصائب را طبیعی می دانستند و اصلا" خود را مشغول و ناراحت نمیکردند وتمام حقوق ضایع شده خود را ناشی از طبیعت و حق همسران و پدران و برادران خود میدانستند.

مادران ما درسن 16 – 17 سالگی در شروع شکوفا شدن استعدادها و نیازهای جنسیشان ازدواج میکردند و قبل  ازآن نیز از هر گونه محرک جنسی دور بودن ولی دختران امروز که سن ازدواجشان به 35 سال وبالاتر هم رسیده و در مسیر بسیاری از محرکهای جنسی نیز قرار دارند باید این غریزه ی خود را10-20 سال سرکوب کنند وخود را محدود کنند و یا با هزار جور عذاب وجدان و نگاه نامتعارف و ترس از آینده زندگی کنند و مدام نگران باشند که آیا کار درستی کرده اند ، آیا حق با آنهاست یا نه و همیشه با یک شخصیت دوگانه زندگی کنند و خود و احساسات خود راانکار کنند و به عناوین مختلف تحقیر شوند.

زنان

وقتی به جامعه نگاه میکنیم میبینیم زنان ما حق تحصیل دارند ،  اجازه کارکردن و حضور در اجتماع و موجودیت آنها تنها محدود به اندرونیها و زیر چادر و پیچه نیست دیگر نیازی نیست که هنگام حرف زدن انگشت بردهان گذارند که طنین دلفریب صدایشان دگرگون شود و به گوش نا محرممان نرسد. آزادانه (در مقابل گشت های ارشاد) در خیابانها رفت و آمد میکنند و از حقوق نسبتا" خوبی برخوردارند اگر هر از چند گاهی سیلی از پدر یا همسر خود میخورند در ازایش در بسیاری از موارد به آنها به چشم اموال یک مرد نگاه نمیشود .

اگر هر از چندگاهی دختر 14-15 ساله ای به علت سرکشی ویا زیادخواهی بدست پدرش سنگسار میشود و یا در حیاط خانه در مقابل چشمان مادرش به آتش کشیده میشود ولی در عوض در اکثر مواقع دختران ما این حق راپیدا کرده اند که قبل از ازدواج همسرشان را ببینند.

ما خیلی پیشرفت کردیم این را بدون کنایه میگویم ما ودرواقع بسیار ترقی کرده ایم .

دختران ما امروز تشویق میشوند که درس بخوانند و به دانشگاه بروند ، ذهن آنها را پرورش میدهند و دیدشان را باز میکنند به انها نشان میدهند که که در تمام دنیا زنان چگونه زندگی میکنند و چه حقوقی دارند حتی میگویند شما فرقی با مردان ندارید و باید مثل آنها زندگی کنید . ولی در واقعیت و در دنیای واقعی دائما" انها را سرکوب میکنند.

ایا واقعا" زنان امروز ما خوشبخترند؟ به نظر من ما از مادرانمان خوشبختر نیستیم به آانها اگر ستم میشد اگر آنها را نادیده میگرفتند و مبحوسشان میکردند حداقل نمیگذاشتن چیزی بدانند، در بی خبری نگهشان میداشتند و آنها نیزحتی اگر در بدبختی غرق بودن در سکوت احساس خوشبختی میکردند و دائما" برلبانشان لبخند آرامش نقش میبست. ( دلم برای احساس خوشبختی تنگ شده است ) چرا دنیا را به ما نشان داده اند.

یک خانواده فقیر اگر در حاشیه ی شهر زندگی کنند راحترند تا در شمال شهر باشند و سفرهای رنگین همسایه های خود راببیند و نان های خشک خود را بخورند و رنج بکشند  ،  پرنده ای که داخل قفس به دنیا آمده شاید تا آخر عمرش هم آنجا زندگی کند و اصلا" دلتنگ آسمان نشود زیرا نمی داند آسمانی هم هست ،پروازی هم هست ولی زمانی که یک پرند ی آزاد را داخل قفس بیندازیم اگر همان روز نمیرد تا آخرین روز زندگیش برای آسمان و پرواز آه میکشد و دلتنگ است.

زنان ما حکم آن پرنده ای رادارند که آموزش پرواز را دیده اند می دانند آسمانی هست و در پشت پنجره باغی وجود دارد ، در پنجره باز است  و پرندگان دیگر را در حال پرواز و بازی میبینند و هر از چند گاهی قفس را نیز به باغ میبرند . اما پرواز نه .

کدام پرنده راحتتر زندگی میکنند؟ پرنده ای که از وجود آسمان بی خبر است یا من ؟ منی که میدانم آسمان هست باغ هست پرواز هست ولی سهم من فقط همین قفس است دیگر دلم برای مادرانم ، برای گذشتگانم نمیسوزد.

دلم برای تو برای خودم میسوزد.

ما خوشبخت تر از مادرانمان نیستیم.



 
من
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤  

من واقعا" متاسفم کامپیوتر خونه خرابه اینترنت شرکتم ازم گرفتنگریهگریه خیلی دلم میخواد بهتون سر بزنم ولی فعلا" نمی تونمناراحت الان هم دارم اینترنت دزدی میکنم و باید برم این متن هم از قبل آمده کرده بودمنیشخند

از همه ممنونم دوستتون دارم تا بعدماچ



 
خدا چقدر بزرگه؟
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸  

همکارم خیلی پکر بود از صبح حواسم بهش بود همش تو فکر بود و گهگاه آه میکشید.

[یه دختر ظریف و ناز 22 ساله که به تازگی در رشته ی مدیریت آموزشی فارغ التحصیل شده و 3 ماهی میشود که در شرکت ما  به عنوان کمک حسابدار (یعنی در واقع منشی اونم  منشی درجه 2 ) باحقوق پایه یکصد و شصت هزار تومان استخدام شده. (نمیدونم این حقوق واقعا" کفاف کرایه راهش را میدهد یا نه!)]

انگار دنبال بهونه میگشت که با یک نفر درد و دل کنه به محض اینکه ازش پرسیدم اتفاقی افتاده مثل این که داشت از سنگینی غمش خفه میشد شروع به تعریف کرد بعد از نیم ساعت که حرفهاش تموم شد  با هزار زور و زحمت بهش لبخند زدم و روی پاهام ایستادم بهش گفتم خدا بزرگه و به سرعت رفتم پشت میزم نشستمناراحتنگران

جریان از این قرار بود:

مهسا به همراه پدر و مادر و برادر 19 ساله اش که در رشته ی حقوق در دانشگاه آزاد ورامین تحصیل میکند و ترم یکی محصوب میشود زندگی میکردند او یک خواهر بزرگتر داشت که 6 سال پیش به خانه بخت رفته بود و یک پسر بچه ی شیطان و بانمک 4ساله داشت . اما متاسفانه در پی اختلافی که با همسرش پیدا کرده بود 8 ماه پیش همراه پسرش از خانه خارج شده و به حالت قهر به منزل پدرش رفته بود، و داماد عزیز هم دیگر دنبالشان نیامده بود ، البته طلاقش هم نداده بود. ناراحتبه هر حال 8 ماه بود که با پسرش با مهسا و بقیه خانواده زندگی میکرد و از شرایط روحی خوبی هم برخوردار نبود.

پدر مهسا فرهنگی باز نشته ای بود که ماهی 280 هزار تومان حقوق بازنشستگی دریافت میکرد و در یک شرکت بیمه نیز کار بایگانی میکرد و ماهی 300 هزار تومان هم از آنجا دریافتی داشت، مادرش هم  به تازگی دچار بیماری قلبی شده بود.

خانواده ی با آبرو یی بودن که با زحمت فرزندانشان را راهی دانشگاه کرده بودند و برایشان خیلی مهم بود که بچه هاشون حتما" تحصیلات دانشگاهی داشته باشند. قلب

یک خانه ی 2 خوابه در شهرک آزمایش اجاره کرده بودن که 5 میلیون پول پیش داده بودن و ماهی 180 هزار تومان کرایه میدادن . حالا سالشون تمام شده بود و صاحبخانه با هزار تا منت و چون مستاجر های خوبی بودن  برای پول پیش 12 میلیون تومان و برای کرایه 520 هزار تومان طلب کرده بود تا دوباره حاضر به بستن قرار داد شود.تعجبتعجب

به چند تا بنگاه که سر زدن  دیدن اوضاع واقعا" وخیم است و صاحبخانه حق داشته منت بگذارد سرشان چون قیمتها واقعا" بالا رفته و با اون پول قبلی شاید بتوانند یک زیر زمین 20 متری اجاره کنند البته اگر شانس باهاشون یار باشه. وحضور خواهر بزرگ و پسرشم نادیده بگیرند. چون به یک خانواده با این تعداد جمعیت کسی خانه نمیدهد.متفکر

فکر کنید درآمد پدر خانواده 580 هزار تومان است که قبلا"180 هزار تومان کرایه میدادن و با 400 هزار تومان باقی مانده زندگیشون را می چرخوندن که باز هم من موندم چطور هم از گرسنگی نمردن هم دخترشون لیسانس گرفته ؟؟!!ابله

و حالا  بر فرض دادن 520 هزار تومان کرایه  و باقی مانده ی 60 هزار تومان و نرفتن پسرشون به دانشگاه و گرفتن 160 هزار تومان حقوق مهسا ،220 هزار تومان دارند که تا آخر ماه یک مرد و یک زن با بیماری قلبی و یک پسر 19 ساله و یک دختر 22 ساله و یک زن 29 ساله و یک پسر 4 ساله نون خالی بخورن ، پول دارو های مادر و از  کجا بیارند ، لباس و اینجور چیزا هم که اصلا" صحبتشو نکنید. حالا اون 7 میلیون پول پیش اضافه  را از کجا بیارند؟؟؟؟فرشته

اونم یک خانواده ی با آبرو که همیشه نرمال و خوب زندگی کردن.

از اون موقع دائم دارم به این فکر میکنم که طفلکی خدا چقدر میتونه بزرگ باشه؟؟سوال



 
مزخرف ترین احساس
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱  

میدونم این پستم خیلی بی ربطه امالبخند

یه دوستی دارم که میگه اگر

1. با یک نفر یک رابطه ای داشته باشی خیلی هم دوستش داشته باشی اما بدونی رابطتون آینده نمی تونه داشته باشه (چون از همه نظر باهم فرق میکنید و از هیچ نظری تفاهم ندارید و اخلاق و ارزش ها و خانواده و فرهنگ و تحصیلات و ....تون هیچ ربطی به هم نداره و اگر آینده ای وجود داشته باشه خیلی سیاه میشه) و تصمیم بگیری دم را خوش باشی و بی خیال آینده بشی(چون تمام کردن رابطه هم برات ممکن نباشه)

2. این مسئله را فقط خودت بفهمی و مجبور باشی برای طرف مقابلتم توضیح بدی. ( و بعد از کلی حرف و حدیث قانعش کنی) 

3. هر چی که بیشتر بگذره مطمئن بشی که اشتباه نکردی اما احساس کنی علاقت داره بیشتر میشه حالا علاقه ی خودت به جهنم احساس کنی طرف مقابلتم که توی این دنیای مزخرف یه آدم خوبه هر روز داره وابسته تر میشه و یه جورایی به خاطر تو یه سری از موقعیتهاشم داره از دست میده . بعد عذاب وجدان بگیری و بهش بگی که نباید این کارو بکنه تا یه جورایی خودتو تبرئه کنی و عذاب وجدانت آروم بگیره.

4. اما همین کار باعث بشه طرف مقابلت احساس کنه که تو خیلی خوبی و زیادی به فکر اونی پس بیشتر دوستت داشته باشه. تو هم از این احساس بد بودن و آزار دادنش در حال خفه شدن باشی.

5. احساس علاقه ی خودت یک طرف ، احساسات پاک طرف مقابلت یه طرف ، اینکه ندونی واقعا" چی میخوای هم یک طرف ، اینکه مطمئن باشی اگر باهاش ازدواج کنی حتما" بد بختش میکنی و اون هم تورو بد بخت میکنه و دوست داشتنتونم به لجن کشیده میشه یک طرف.

باشه

مجموع این موارد میتونه مزخرفترین حالت و احساس را برای آدم به وجود بیاره.افسوس

نظر شما چیه؟؟؟سوال

 



 
عجب دختر با اراده ای ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  

یه دختر خوشگلی هست که ١٧٠سانتیمتر قدشون است نه ببخشید یه دختر خوشگلی بود که 170 سانتیمتر قدشون بود ، این دختر خانم ما از اونجایی که یک خانواده ی خوب و یک نامزده خوبتر داشت و موفق شده بود ادامه ی تحصیل بدهد و دکتر بشود به ایشون خانم دکتر می گفتند.

این خانم دکتر ما شیطونی می کنند و 21 مهرماه 1386  به اتفاق نامزدشون به یک پارک می روند و فکر میکنید چی کار میکنند؟ خدا به دور کنار هم می نشینند و صحبت میکنند (وای وای ...) از آنجایی که خدا را شکر مملکت بی صاحب نیست و قانون دارد و الکی کسی نمی تواند ارزشهای مارا زیر پا بگذارد ، خوشبختانه 2-3 نفر از این برادرهای نهی از منکر  آنها را میبینند و تا بازداشگاه همراهیشون می کنند که امرشون کنند و نهیشون کنند  یک شب هم آنجا نگهشان میدارند و فردا صبحش که این خانم دکتر با برادشون تماس میگیرند که به پدر اطلاع داده و ایشان تشریف بیاورند و دختر جان ما را از بازداشگاه خارج کنند ...        ...              ...          ای دل غافل

خانم دکتر 170 سانتی متری ما آنقدر امر و نهی شده بود که دیگه نیم ساعت هم نمی تواند طاقت بیاورد و از عذاب وجدان کرده ها و نکرده ها با یک پارچه تبلیغاتی ، بیست سانتیمتری خودش را از چارچوب یک دری که 180 سانتیمتر هم نمی شده حلق آویز میکند و به سزای بی حرمتیهایش میرساند(خودش را) ولی به قول پدر این دختر چون دخترش 170 سانتیمتر بوده و پارچه هم حداقل 20 سانتیمتری می شده است این دکتر شیطون خدا بیامرز برای اینکه از دست این شغل مزخرف و نامزد شیطان صفت و خانواده ی نا آرامش راحت شود باید روی زانوهاشون ایستاده باشند و خودشان را دار زده باشند و کشته باشند ، زیرا اگر روی کف پا هاشان می ایستادن خفه نمیشدن .

عجب دختر با اراده ای بوده خدا بیامرز

هشت متهم این پرونده که همگی مامور بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان هستند با این استدلال که دلایل و مستندات علیه آنها کافی نبوده و همچنین به استناد شهادت شهود از سوی بازپرس شعبه سوم دادسرای همدان تبرئه شدند و برای آنها قرار منع تعقیب صادر شد. اسفندماه سال گذشته آیت الله هاشمی شاهرودی با تقاضای اولیای دم و وکلای زهرا بنی یعقوب مبنی بر ارسال پرونده از همدان به تهران موافقت کرده و برای بررسی بیشتر این درخواست را به شعبه ۲۰ دیوان عالی کشور فرستاده بود. ۱۷ فروردین ماه سال جاری نیز از سوی دادستان تهران دستور ارسال پرونده از همدان به تهران صادر شد و  بر خلاف اینکه اولیای دم و وکلای زهرا بنی یعقوب منتظر رسیدگی به پرونده در مراجع قضایی پایتخت بودند، روز گذشته رای دادسرای همدان به آنها ابلاغ شد.

راستی به نظر شما این قانونی که قرار صاحبان وبلاگ های مروج فساد را اعدام کنند اگر تصویب شود یعنی چی؟ چقدر ممکن با این قانون سلیقه ای برخورد شود؟ فساد یعنی چی؟  این عکس وبلاگ من هم نماد رواج فساد هست؟ دامنه ی این مسئله اصلا" محدود نمیشود؟

 واااااااااااااااااااااااااااااایاسترسوقت تماماسترس



 
همه چیز خیلی خوبه
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥  

تازگی ها آنقدر اتفاق خوب در حال به وقوع پیوستنه که  اصلا" بعضی وقتها یادم می رود ساکن تهرانم یا اصلا" روی کره ی زمینم زندگی میکنم .

ذهنم توان تحلیل مسائل را از دست داده دیگه حتی نمی توانم تشخیص دهم اتفاقهایی که می افتند خوب هستن یا بد یا حتی خیلی بد؟؟؟

هانای بیچاره 5 سال حبس در زندانی بدون طبقه بندی بامجرمان معمولی بهش میخوره خوب به من چه که هانا متولد 1365 می باشد؟

به آرامی واژه ی زن از فرهنگ لغت در حال حذف شدن است و واژه ی خانواده جایگزین آن میشود تا تنها در خانه دیده شود جامعه نه.

در پذیرش دانشجو سهمیه بندی جنسیتی میشود تا به قل رئیس مرکز پژوهشهای مجلس زمانی نیاید که زنان تحصیل کرده ای داشته باشیم که خواستگاران تحصیل نکرده ای داشته باشند. که کیان خانواده تهدید میشود و این حرف زنان است.

با لایحه ای به نام حمایت از خانواده ریشه های پوسیده ی همین خانواده های در حال پاچیدن را نیزمی خشکانند.

رئیس دولت در توهمات زیبای خود وضعیت معیشتی مردم را خیلی بهتر از قبل می بیند.

آمار خودکشی های خانوادگی سیر صعودی پیدا کرده است.

در محل کارم خیلی ها از شرایط راضی اند و رئیس جمهورمون را ستایش مکنن .و میگن البته اگر بذارن.

برای عروسی خواهرم از اسفند ماه یه باغ رزرو کرده بودیم ولی مسئول تدارکاتش زنگ زد گفت باغ را پلمپ کردن.

دختر عمه ی عزیزم در راه رفتن به آلمان وقتی برای تعویض هواپیماش 8 ساعت باید دریک فرودگاه منتظر می ماند به او ویزای 8 ساعت نمیدن که از شهر دیدن کنه و به او میگویند باید در فرود گاه منتظر بماند چون ایرانیه

ولی به یک برادر افغانی به سرعت و در مقابل چشمانش ویزا میدن.

مثل زمان جنگ برق میره .

یه برادر مهربون گردن کلفت ماشین خواهرمو از توقیف آزاد میکنه.

وقتی صورت ماهشو توی تلوزیون می بینم رعشه میگیرم.

شهر تبدیل به یه پادگان نظامی شده که برای عبور  از هر میدان و چهار راه همه ی تنم میلرزه.

بنزین را که دیگر نگوئید.

بالای پارک گفتگو یک فضای باز است که من همیشه شایلی(سگ خوشگلم)را برای پیاده روی به آنجا میبرم تقریبا" همه ی اهالی همین کا را انجام میدهند(داخل خیابان گیشا خیلی از خانواده ها سگ نگه می دارند) دیروز یک ماشین نیروی انتظامی به سمت ما آمد وگفت از فردا حق ندارید بیاید اینجا.

هیچ کس هیچ چیز نمی گوید.

...

...

...

خلاصه همه چیز خیلی خوبه. دلقک



 
امنیت
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧  

خواهر من پرستار ، میدانید که ساعات شیف کاری پرستارها خیلی طولانی می باشد  (12 ساعت)

بعد از یک روز خسته کننده سوار ماشینش می شود  که به سمت خانه بیاید ،  یک اتوبان خیلی خلوت بالای میدان کاج سعادت آباد هست (اگر اشتباه نکنم قسمتی از نیایش) از بد شانسی آنجا یک گشت به او ایست می دهد باتوجه به این که ظاهرش خیلی معمولی بود و از سر کار بر می گشت با آرامش و اطمینان اتومبیلش را کنار اتوبان متوقف می کند و با وجود بی حوصلگی سعی میکند لبخند بزند  و با احترام میپرسد: مشکلی پیش آمده؟

در جواب با لحنن خیلی بد از او میخواهنداز ماشین پیاده شود و با صدای بلند اتهاماتش و به او تفهیم می کنند:

1-ایجاد آلودگی صوتی صدای ضبطت خیلی بلنده

2- بد حجابی

3- برخود نا مناسب

...

تند تند برایش میخواند و در داخل لیستی که در دست داشت علامت میزند خواهرم با ناباوری

 سعی میکند توضیح بدهد:

جناب ضبط ماشین من اصلا" روشن نبود ، من ..

که با فریاد به او میگوید: تو اصلا" این جا چه غلطی میکنی؟

_ من دارم از سر کار میام ظاهر من ایرادی نداره (هیچ یک از مظاهری که به قول خودشان بدحجابی محسوب می شود را نداشت شلوار جین بلند مانتوی مشکی بلند کفش کتانی)

_برو اون ور برو اون ور ماشینشو بذارید رو جرثقیل

_اقا تورو خدا...

وقتی متوجه می شود اصرار بی فایده است می رود داخل ماشین کیف و سایر وسایلش را بردارد وقتی هنوز داخل ماشین بود مامورین منتظر نمی شوند پیاده شود و جلوی ماشینش را با جرثقیل بلند می کنند . به علت تکان بدی که ماشین می خورد و به صورت ناگهانی کج می شود خواهرم خیلی میترسد و جیغ می کشد  مامور گشت هم به سمتش می رود و هر چی دلش می خواهد به او میگوید، یک تکه کاغذ پاره بدون هیچ گونه سر برگ و مهری به عنوان رسید به او می دهد و ازش میخواهد از آنجا دور شود .

اتومبیلش را روی جرثقیل بزرگی که از قبل 7 – 8 تا ماشین دیگر هم روی آن بود می گذارند و به یک 206 دیگر که 2دختر سر نشینش بودند ایست میدهند و به سمت آنها می روند.
ماشینش را به اصطلاح می خوابانند و خودش را ساعت 9:30 شب وسط اتوبان رها میکنند. درحالی که به شدت گریه میکرد سعی میکند یک ماشین دربست بگیرد اما به خاطر موقعیت بد اتوبان خیلی معطل میشود و کلی هم مورد مزاحمت قرار میگیرد ( خوب یه دختران گریان وسط اتوبان) این اتفاق هم حدود 20 متر جلوتر از تجمع گشت مقابل چشم مامورها رخ می دهد ولی به آنها چه آنها وظیفه ی خودشان را  انجام داده اند.

 آن شب به ماشینهایی ایست میدادند که سرنشینانشون فقط خانم ها بودند به ماشینهایی که شرنشینانشون خانم و آقا  و یا آقایون تنها بودند ایست نمیدادند به همین خاطر صحنه مضحکی به وجود آمد بوده یه سری دختر هراسان وسط اتوبان.

شب بدی بود خواهرم تا مدتها بعد از اینکه رسیده بود خانه هم آروم نمی شد. خیلی ناراحت بود و به قول خودش بد جوری تحقیر شده بود.

حالا چه مقدار جریمه بشود و چند وقت ماشینش در توقیف نگهداشته شود خدا میداند.

خواهر من یک دختر 29 ساله است که یک ماه دیگر نیز جشن عروسیش خیلی هم به ماشینش احتیاج داره...

اما همه ی این مسائل ارزش بر قراری امنیت اجتماعی را دارد.