روزمرگی

به هر سو که نظر میکنم روشنایی تاریک نه را به وضوح میبینم ، شاید شعله های روزمرگی مرا نیز در برگرفته است چقدر سرد اند این شعله ها ، در این آرامش شعله های سرد هیچ چیز پنهان نیست ، هیچ تلاشی حتی بیهوده و یا لبخند تحریک کننده ای نیست ، زمانی که در عطش سوختن به آنها چنگ می اندازم تنها خاکستر <اینگونه> در کف دستهایم باقی میماند  که هر چیزی هست غیر از گداخته ، غیر از شور و اشتیاق ، نه را تازه ای نه نیرویی برای پیمودن آن راه و نه خلاقیتی برای خلق یک راه تازه . . .

و ...

تنها نیاز

نیاز به وقوع پیوستن

نیاز به یک واقعه . . .

چقدر تلخ . .

حتی این نیاز نیز در کش و قوس زمان به <اکنون> مبدل می شود.

/ 2 نظر / 17 بازدید
سارا

سلام خیلی مرسی آزیتا جان واقعا" کاش مشد یه فکری به حال این مسئله کرد.

نثرت مثل همیشه قشنگ بود و غم موجود در آن را حس کردم اما نتوانستم بفهمم چه می گوید برایم گنگ بود البنه شاید اشکال از من بوده باشد