جا ماندم یا جا گذاشته شدم، جا ماند یا جا گذاشتم

به اصرار دوستی برای ادای نذرش بعد از مدتها به سمت امام زاده صالح رفتیم ، ماهی دو - سه بار را برای خرید به میدان تجریش میروم اما مدتها بود به این سمت نیامده بودم گویا فراموش کرده بودم زمانی برای هر آرزوی کودکانه ای به دامان این امام زاده پناه می بردم و خدا خدا میکردم .

سر پائینی تندی که به امام زاده منتهی می شد را به سختی با کفشهای پاشنه دارم طی میکردم ، کودکانی خسته که سعی داشتن با شوقی ظاهری ما را به خرید کالاهای خود که فال حافظ  و شمع بود وادارند ،مارا تا در ورودی بانوان همراهی کردن و ناامید از دامان ما بازگشتن.

آنجا بود که احساس رضایت کردم  و بوی آشنایی مرا نوازش کرد ، چقدر خب شد ، چقدر خوب شد وقتی به دوستم گفتم نمی آیم به من اصرار کرد آنقدر اصرار کرد که مجبور شدم همراهیش کنم در واقع مرا وادار کرد که بیایم .

ولی چه خوب شد که آمدم.

 با شوقی که بعد از سالها فراموشی با رنگی پریده در وجودم نم نمک چون خاطره ای دور ، بیدار نمیشد میدانم ،  بلکه به خاموشی و در ابهام تداعی می شد درگیر بودم ، دوست داشتم حتی به ظاهر هم شده به خودم تلقین کنم که مست عطر امام زاده شده ام  و در صدای پر کبوترهای امام زاده گم شده ام و نوری نورانی تمام بدنم را داغ می کند، دوست داشتم این حس را داشته باشم، چادری گل دار اما پاره به دستور بانوئی که آنجا بود به احترام امام زاده سرم کردم ، تمام موهایم را در زیر چادر پنهان کردم ،آرایشی هم نداشتم مطمئن همان طور که به دنبال آن جرقه ها می گشتم چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و پا به حیاط گذاشتم . 

یک نفر محکم از پشت به من طعنه زد ، چشمهایم را با وحشت باز کردم زنی با چادری سیاه بازویم را گرفت با نفرت گفت:«کجا؟ مگه اینجا رقاص خونس؟» با بهت بهش نگاه کردم، سعی کردم بقیه حرفهای پر از تحقیرش را نشنوم در گنگی کلامش فهمیدم همه چیز رو به راه است فقط فراموش کردم جوراب بپوشم .

دوستم رفت و قرار شد نهایتا" یک ربع بعد بیاید. 

دوستم رفت و من جا ماندم نمی دانم من جا ماندم یا جا گذاشته شدم ؟

با حسی تاریک یک ربع، یک قرن گذشت رفت و آمد سریع و حرفهای تند و تلخ عابرین، کارگرانی که با ظاهری ژولیده برای از یاد بردن خستگی کار وگرسنگی حقوق پائین با نیشخندی جملاتشان را در هوا رها و دل خود و همراهانشان را شاد می کردن . 

 زنی سر تا پا سیاه در آن سوی میله ها در حیاط امام زاده پیروزمندانه به من نگاه می کرد و خوشحال بود که فضای تازه و پاک امام زاده را از حضور پاهای بدون جوراب من معصون نگاه داشته. هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. 

راستی آخرین باری که آمده بودم کی بود ، نمی دانم، آن روزها نماز می خواندم وبا خود میگفتم : وای چه حس روحانی و قشنگی . 

این حس در کدام کوچه جا ماند ، این حس را در کدام کوچه جا گذاشتم، نمیدانم.

/ 6 نظر / 37 بازدید
هومن

آرامش مزار فقط یک تلقین است. از راه دور نیز می توان زیارت کرد.

چه بگویم؟ از تلخی این واقعه که تکراری است؟ از خشمم نسبت به این داستان که تکراری است؟ یا از حس همدردی ام با تو و امثال تو که آن هم تکراری است؟

طوفان

با وجود اینکه مطلب خیلی تلخ بود و فعلا" راه چارهای هم برای این موضوع نیست ولی نوع نوشتار شما خیلی شیرین موفق باشید.[گل][گل][گل]

علی مرادی

سلام... از حضورت ممنونم...وبلاگ خوبی داری.و البته طرز نوشتن شما جالب و خوب بود.امیدوارم که دراین راه نو موفق و پیروز باشید.

mina kiani

اره چقدر برخورد افراد ی که نادان هستند ما را از هر چیزی که باشوق بهش رو اوردیم بری میکند حتی نماز ......و .......ما برای وصل کردن امدیم نی برای فصل کردن امدیم مگه نه؟ ولی کو !

گاگول

سید جمالدین اسدآبادی میگه:اسلام یه چیزه مسلمون یه چیز دیگه. ژس حسابشون رو یکی نکن