این داستان واقعیست

حدود 120 سال پیش یکی از خان های اطراف که چندتا روستا را تحت تکلف خودش داشت برای محدودی خودش یک پزشک که تحصیلاتش را در فرانسه گذرانده بود را استخدام میکند . پزشک با پسر جوانش وارد منطقه ی جدید میشود و بسیار مورد توجه خان قرار میگیرد . در این میان دختر خان که نیم تاج نام داشت به پسر جوان پزشک علاقمند میشود و با هم ازدواج میکنند ، حاصل ازدواج آنها سه دختر و یک پسر می شود که هر یک به نحوی ازدواج می کنند .در این بین دختر بزرگ آنها که مولود نام داشت از زیبایی خاصی بهره برده بود و خواستگاران فراوانی داشت که پسر جوانی در بین آنها بود او اگر چه بسیار ثروتمند بود اما خیلی اصیل نبود و خانواده و نسب خاصی نداشت . به همین علت با وجود پا فشاری زیاد همیشه دست خالی از خانه ی نیم تاج رانده می شد تا اینکه در یک روز شلوغ  پسر جوان که محمد ابراهیم نام داشت مولود را در یکی از پر رفت و آمد ترین خیابان های ان محدوده مقابل چشمان تمام روستائیان در آغوش میگیرد و بوسه ای از لبان مولود میچیند سپس او را رها میکند و از آنجا میگریزد.

در آن زمان یک همچین اتفاقی حکم یک فاجعه را داشت و زندگی مولود را دگرگون کرد آدم های نیم تاج به سرعت محمد ابراهیم را پیدا کردند و دست بسته نزد نیم تاج بردن او نیز برای فرار از آبرو ریزی و آرام کردن اوضاع مولود را به عقد محمد ابراهیم درآورد.

مولود و محمد ابراهیم زندگی عاشقانه ای را آغاز کردن با وجود اینکه محمد ابراهیم تقریبا" مرد خوشگذران و عیاشی به حساب می آمد ولی دانایی و تدبر مولود زندگی قشنگی را برای آنها ساخته بود. بعد از 12 سال زندگی آنها صاحب 4 فرزند شدند که به ترتیب نام آنها را ناهید ، حسن ، هاشم و عصمت گذاشتند زمانی که ناهید 12 ساله و عصمت 3 ساله بود ، در جشن عروسی دخترخاله ی مولود که بسیار مفصل بود و چند رقاصه ی زن مجلس را گرم میکردن محمد ابراهیم به یکی از رقاصه هایی که در مجلس حضور داشت دل میبازد و او را به عقد خود در می آورد.

مولود اصلا" توان تحمل این موضوع را نداشت ازطرفی نیم تاج نیز به میگوید که هنوز جوان است و با توجه به موقعیت خانوادگیشان دوباره میتواند همسری مناسب برای او پیدا کند. مولو هم 4 فرزندش را در خانه میگذارد و به خانه ی مادرش میرود. اما برایش خیلی سخت بود و بسیار اذیت میشد بعد از گذشت یک هفته یک شب به صورت اتفاقی از پنجره که بیرون را نگاه میکرد هر 4 فرزندش را دید که پشت دیوارهای امارت نشسته اند . گویا زن دوم محمد ابراهیم که اشرف نام داشت آنها را نپذیرفته بود و از خانه بیرونشان کرده بود .

بعد ازآن مولود خیلی تلاش کرد نیم تاج را راضی کند که بگذارد او همراه بچه هایش با آنها زندگی کنند اماقلب سخت و اشرافی نیم تاج نمی پذیرفت که فرزندان محمد ابراهیم را در خانه ی خود بزرگ کند در ثانی او رویای دوباره عروس کرد مولود را در سر داشت که با آمدن بچه ها محال میشد.

خلاصه مولود بیچاره با وجود ثروت مادری ناچار شد خانه ای  کوچکی اجاره کند و با بد بختی و خیاطی زندگی کودکانش را بگذراند او بسیار سختی کشید زیرا از طرفی محمد ابراهیم که مست عشق اشرف شده بود انها را کاملا" فراموش کرده بود و هر از چند گاهی که بچه ها برای گرفتن خرجی نزد او میرفتند کتک مفصلی از اشرف میخوردن و دست خالی بر میگشتند  و از طرف دیگر هم مولود مورد خشم و غضب نیم تاج قرار گرفته بود و از ارث محروم شده و کاملا" از خانواده تردش کرده بودند.  او با سختی بسیار بدون اینکه رسما" از محمد ابراهیم طلاق بگیرد فرزندانش را بزرگ کرد . دو دخترش عصمت و ناهید را دانشگاه فرستاد ناهید در کاخ جوانان با جوانی محترم آشنا شد و برای زندگی به استرالیا رفت در ابتدا در رشته ی تحصیلی خودش شیمی فعالیت میکرد اما بعد ها تبدیل به یک دیزاینر موفق لباس شد و صاحب 2 فرزند شد دخترش آناهید که معلم زبان است و در تهران زندگی میکند و پسرش اریا که مهندس رباتیک ودر استرالیا زندگی میکند . عصمت نیز با جوان شایسته ای ازدواج کرد و در تهران همچنان تدریس میکند و صاحب سه دختر شد که عبارتند از شهره کارشناس امور بهداشتی که با یک مهندس پرواز ازدواج کرده و دارای 2 فرزند است ، شهرزاد روانشناس ، شبنم گرافیست که هر دو مجردند . هاشم شغل آزاد اختیار کرد و پرده سرای بزرگی دارد و با دو پسرش کامران و مهران فعالیت اقتصادی خوبی دارند دخترش مرجان نیز مهندس کامپیوتر است و با مهندس جوانی به تازگی ازدواج کرده است .حسن پسر بزرگش نیز وارد کار ساختمانی شده و زندگی خوبی را در کنارهمسر و  فرزندانش آرزو که در دانشگاه مدیریت خوانده  ، آزاده که نرس است و آزیتا که خودمم و ستاره که دانشجوی حسابداری است دارد. میشود گفت مولود با زحمت زیاد وصبر فراوان و یک دنیا از خود گذشتگی فرزندان صالحی را تربیت کرده ودست تنها موفق شده.

اما مولود .  وقتی بچه ها ازدواج کردند مولود همراه پسرش هاشم زندگی میکرد سپس دختری به نام زهرا را به عقد هاشم درآورد از آن زمان به بعد زهرا همراه شوهر و مادر شوهرش در یک خانه زندگی کرد.

حالا مولود در سن 85 سالگی سالم سالمه نه فشار خون داره نه ناراحتی قلبی ونه قند خون و نه هیچ ناراحتی و بیماری خاصی که به این ترتیب شاید 10 – 20 سال دیگه هم خدا بهش عمر بده اما عمر با عزت .. شک دارم مادر بزرگ عزیز ما از یک سال پیش یه مقدار حواس پرت شد اما این مسئله هر روز بدترو بدتر شد تا این که کار به کثیف کردن خونه به بدترین وجه کشیده شد زن عمو ما دیگه از دستش خسته شده 2 هفته ای میشه که گفته دیگه از مامان مولود ما نگهداری نمیکنه پسراش هم که دستشون به دهنشون میرسه زحمت کشیدن یه خونه ی صد متری شیک براش گرفته اند و یه پرستار گرون قیمت که از مامانشون نگهداری کنه و یه جورایی از جلوی چشمشون دورش کنه اما حداقل خوبه که فعلا" کسی روش نمیشه از خونه ی سالمندان حرف بزنه . البته شاید از کسی هم نشه ایراد گرفت چون مادر بزرگ من حاله خیلی خوشی نداره مثلا" فکر میکنه پدرم محمد ابراهیمه یا دائما" نگران اینکه نیم تاج از غیبتش ناراحت بشه یا مشقهایی که معلمش ازش خواسته را حتما" انجام بده دائما" ناراحت است و استرس زیادی را تحمل میکنه حتما" یه نفر باید کنارش باشه و حتی یک لحظه هم نمیشه تنهاش گذاشت. ولی در کل دنیای مزخرفیه به روز ما چی میاد؟

/ 71 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

سلام يه پيغام خصوصي فرستادم منتظر جوابم ممنونم اگه جواب بدي.

امید

سلام. من شما رو مي شناسم سالها همسايه بوديم دوران كودكيمون، تو يك كوچه، شما پلاك 8 بودين ما 13 و كلي خاطره... اگه اومدي Email بزن منتظرم [لبخند][گل][قلب]Omid.ebrahimnezhad@gmail.com

علی مرادی

سلام... به روزم ...دوست داشتی سری به ما بزن. ارادتمند

امید

سال نو مبارك خانم نارسيس خوبين؟

دررودی

اگر به خانه‌ی من آمدی [گل] منم دانشجوی رشته خبرم ازت خوشم اومد

مالک

داستان جالبی بود تا سطر اول داستان را خواندم فهمیدم که یه جور درد دل است

گودمام

دلم گرفت سخت میتونم بگم دلم شکست نه از پدر و مادر شما بلکه از دست زمونه همه ما همینطوریم قدرشون رو نمیدونیم تا برن (این رو به خودم بیشتر از همه میگم چون پدرم پارکینسون دارهو مادرم به سختی ازش مراقبت می کنه اما ما بچه ها به درد لای جرزش می خوریم چون هرکدوم یه گوشه دنیاییم)[دلشکسته][گل]

حامد

. . . محرم و حاشیه هایش . . .